تبليغاتX
باران

مدت زیادی بود به وبلاگم سر نزده بودم این وبلاگ هم شدید خاک خورده بود. اومد یه خونه تکونی کنم و برم. اینکه چی شد تقریبا یک سالی نبودم و ننوشتم خودم هم نمیدونم جریانات زیادی هست که باعث این همه بی حوصلگی میشه که دستت هم به قلم مجازی وبلاگی نره. ولی چه خوش بود اون روزها که هر چند یک بار سعی میکردم بنویسم و تراوشات و مشغله های ذهنیم رو روی این صفحه خالی کنم.

خوش باد آن روزگاران.

+ نوشته شده توسط اکرم زاهدی در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 19:16 |

آیا امام زاده ها و مکان های مقدس سرنوشتی مثل مسجد جمکران امروز داشته اند؟ امام زاده هایی که امروز مقدس می شماریم و با هزار عقیده وارد حرم آنها می شویم و برای حاجات مهم خود هزاران پارچه سبز به صندوق های آنها می بندیم آیا روزی یک مسجد ساده نبوده اند؟

این سوالات از جمله سوال هایی می باشد که حدود چند سالی ذهن من  را  به خود مشغول  کرده است هر چند که امروز قاطعانه و صریح نمی توانم بگویم که با وجود چنین مسائلی که در ذیل به آنها اشاره خواهم کرد به جواب این سوال خواهم رسید هر چند که این مسائل نیاز به یک کار علمی دقیق دارد. همیشه از خودم می  پرسیدم که چرا ایران این همه امام زاده دارد؟ بعضی وقت ها که سوالم را در جمع مطرح می کردم با پاسخ های متفاوتی روبه رو می شدم مثل اینکه شاید این مکان قبر یک عارف و یا یک فرد بسیار روحانی و یا یک آدم بسیار مومن آن شهر و یا محله بوده باشد که طی گذشت زمان به امام زاده تبدیل شده است. مسئله ی مهم این است که چرا باید طی گذشت زمان چنین شایعاتی رو به رشد باشد و بر چنین شایعاتی دامن زده شود؟ اگر کمی به مسجد جمکران و حاشیه های زیارتی آن در حال حاضر دقت کنیم خیلی واضح و مبرم می شود که وجود امام زاده های بسیار در ایران یک مکان ساده بیش  نبوده و در طی زمان به چنین مکان مقدسی تبدیل شده است. آن چیزی که قرار است در اینجا به آن بپردازم مسجد جمکران و تفکرات پوسیده ای است که بیش از حد به این مکان ارج و قرب می دهد. این سخنان از زبان متولیان مسجد می باشد هر چند که متولیان مسجد از قبل گفته بودند که در روز 17 رمضان این را خواهند گفت که چاه مسجد جمکران یک چاه ساده بیش نیست و هیچ کدام از این نامه ها به دست امام زمان نمی رسد. در جای دیگر که خیلی باعث تاسف است و تاکید من بیشتر به این مورد می باشد این مسئله است که در محراب مسجد جمکران یک تشکیلات شیشه‌اى سبزرنگ و چراغ درست کرده‌اند که کم‌کم به صورت امامزاده‌اى درآمده است. مردم براى بوسیدن این شیشه صف می‌کشند، کسانی هم هنگام دور شدن عقب عقب می‌روند مثل کارى که در حرم امامان و امامزاده‌ها می‌کنند. بعضی‌ها هم فاتحه می‌خوانند، عده‌اى تعظیم می‌کنند، بعضی از عوام هم می‌گویند اینجا قبر حضرت ولی عصر(عج) است! حتما چند سال دیگر هم فردى پیدا می‌شود وکتابی می‌نویسد که 70 نفر از اوتاد در اینجا دفن شده‌اند.

در آذر ماه سال 1387مسئولان این مسجد با همکاری اداره اوقاف استان قم یک اصله درخت کهنسال سرو راکه در محوطه مسجد جمکران قرار داشت به بهانه مبارزه با خرافات قطع کردند.قطع این درخت 500 ساله سرو که اعتراض گسترده تشکل های زیست محیطی را به دنبال داشت پس از آن صورت گرفت که برخی زائران مسجد جمکران با بستن پارچه و قفل به آن دخیل می بستند و انتظار حاجت گرفتن داشتند.

پیش از این مسئول روابط عمومی این مسجد با تاکید بر اینکه "چاه جمکران قداست خاصی ندارد" وعده داده بود که "در روز 17 رمضان سند مهمی درباره چاه عریضه منتشر خواهد شد."ابراهیم صدوقی اگرچه منتقدان چاه جمکران و عریضه نویسی در آن را "دشمنان فرهنگ ارزشمند و قدرتمند انتظار" نامیده اما در عین حال افزوده بود: "چاه عريضه يکي از بخشهايي است که از ديرباز وجود داشته است، ويژگي و اهميت خاصي ندارد و ارتباط دادن آن با جايگاه و قداست اصل مسجد مقدس جمکران مردود است."

با وجود چنین مسائلی که بیان شد آیا امام زاده ها نیز چنین مراحلی را گذراندند؟ آیا آنها نیز روزی یه مکان ساده بیش نبودند و جهل و خرافات مردم به آن دامن زده است و باعث گشته امروز به یک مکان بسیار مقدس تبدیل شود؟.

با وجود این خرافات و جهالت های بی اساس که ریشه ی هزار ساله در تاریخ ایران دارد می توان به آسانی تشخیص داد که وجود یک سری اخبار و مکان های شبه امام زاده و مقدس می تواند بنیان غیر اساسی و ضعیفی داشته باشد و اساسا با وجود یک سری پیش فرض ها زیر سوال رود.

اولین پیش فرض موجود این است که آیا امام زاده های مکانی مقدس می باشند؟ کثرت امام زاده در ایران آیا نشانی بر وجود این مدعا نیست که مساجد ساده آن دوران و یا مکان قبر افراد مومن طی گذشت زمان تبدیل به امام زاده گشته است؟

قدمت دین همراه با خرافات و مسائلی از قبیل نجوم و سرنوشت و تقدیر در ایران به اندازه ی تمدن آن است. خرافات و موهم پرستی در کنار ادیان کهن و جدید ایرانی باعث شده که از زمان های خیلی دور مردم را به ایجاد چنین مکانی های تشویق کند. بنابراین خیلی مبهم نیست که کثرت مکان های مقدس در ایران ریشه در چنین خرافات دراز دامنی داشته باشد.


یکی از خوانند گان وبلاگ نظر بسیار جالبی گذاشته است که معتقدم تکمیل کننده ی این مطلب می باشد به همین دلیل آن را در ادامه مطلب گذاشته ام.

تعدادي از امامزاده هايي كه مردم به طمع قربت و شفا به سراغ شون ميروند  و گاهي واقعا شفا از آنها ميگرن، در حقيقت چيزي نيستن جز آتشكده هاي زردشتي كه بعد از زمان حمله اعراب به ايران، و براي جلوگيري از تخريب آنها به اين شكل و شمايل در آمده اند تا از گزند محفوظ بمانند و بعدها، رفته رفته با مرگ يا مهاجرت سازندگانشان، به اين شكل، تو اذهان جا افتادن و حالا گاه مسلمانان دو آتشه، ازشون شفا هم مي گيرن واقعا!
يه امامزاده هست، تو حيات پشتي ِ ساختمان راديو (اگه اسم ساختمون رو درست گفته باشم. همون كه نبش ميدون توپخونه است و همه جاش رو دود گرفته!)
اين امامزاده امروزه _يعني چهار پنج ساله_ كه ديگه كسي اجازه زيارتش رو نداره
ولي قبلا خيلي ها مي رفتن زيارت
اصلا ميدوني چه جوري بر پا شده؟
حكايت از اين قراره كه زنان حرمسراي ناصرالدين شاه (يا مظفرالدين شاه. ببخش كه دقيق خاطرم نيست كدوم يك از اين دو شاه قاجار بوده) هرز  گاهی به بهانه زيارت شاه عبدالعظيم، شال و كلاه ميكردن و با خدم و حشم، روانه ميشدند و از قضا مدام به گوش شاه ميرسوندن كه زنهاش، تو مسير، هيزي و چشم سفيدي مي كنند و اين براي شان شاه خوب نيست
شاه هم براي اينكه پوز زنها رو بزنه، دستور ميده چند صد متري عمارت سلطنتي ، يه دونه امامزاده بسازند! و از اون به بعد زنهاش تا اعتراض ميكردن كه ميخوايم بريم زيارت امامزاده شاه عبدالعظيم، مي گفته اگر قصد، زيارت امامزاده هست، كه برويد همين امام زاده پشت عمارت و . . .
اين شده بود كه رفته رفته پاي بقيه مردم هم به اونجا باز شد و يه عمارت كاملا خالي، حكم امامزاده گرفت كه دقيقا تا همين چند سال قبل ديده بودم مردم ميومدن شمع روشن ميكردن و دخيل مي بستن و نذر و نياز ميكردن!
توي مملكتي كه همه چيزش بايد به همه چيزش بياد، حكايت امامزاده هاشم اين ميشه ديگه. (شاسکول)

+ نوشته شده توسط اکرم زاهدی در یکشنبه هفتم شهریور 1389 و ساعت 22:17 |

این کتاب با بهره گیری از داستان ضحاک ماردوش در اشعار فردوسی به بررسی هزار توهای تاریخ دیرسال ایران و ایرانیان، به جست و جوی علل و عوارض دیرپایی و ماندگاری خودکامگی در نظام سیاسی و فکری می پردازد و با جست و جو در اخبار و احوال تاریخی و با توجه به نظریه های نوین جامعه شناسی سعی در یافتن و تبیین و تعریف آبشخور خودکامگی دارد. در واقع همان طور که در پست قبلی، قسمت هایی از کتاب را آورده در این پست نیز قسمت هایی از کتاب را به صورت گلچین شده آورده ام. هر چند که کتاب آن قدر جذاب است که در هنگام گلچین کردن قسمت هایی از آن دستم به گلچین نمی رفت و اگر می شد و حق نویسنده عزیز ضایع نمی گردید کل مطالب را به صورت خلاصه وار در قسمت های متمادی می آوردم. ولی به عنوان کسی که یک بار کامل این کتاب را مطالعه کرده توصیه می کنم حتما اگر توانستید کتاب را مطالعه کنید تا هر چه بیشتر با تاریخ ایران و خصوصیات اخلاقی ایرانیان آشنا شوید. به نظر من این کتاب گام بسیار مهمی در موشکافی تاریخ ایران می باشد که منظرگاه جدید نویسنده به جذابیت کتاب افزوده است. تمام سعی بنده این بود که دوستان و خوانندگان عزیز را با کتاب جامعه شناسی خودکامگی هر چه بیشتر آشنا کنم و امیدوارم که در این مسیر مهم آگاهی رسانی نیز توانسته باشم اَدای دِین کنم.

اگر ملتها شاهانی دارند که جبارند، سزاوار آنند

«مجموعه ی دولت تراویده از تاریخ هر قوم و ملت خاص یا مجموعه عناصر فرهنگی خویش است. فرهنگ هر برهه از زمانِ یک ملت مجموعه فشرده ای است از تاریخ فرهنگ آن ملت و در این راستا گذشتگان و تاریخ گذشته یا به تعبیر اگوست کنت «مردگان» نقش بسیار فعالتری از زندگان دارند، زیرا کلیه ی مجموعه را شکل داده اند. افراد در مجموعه ی شکل گرفته ای پا به دنیا می گذارند که اختیار تغییرات وسیع در آن ندارند. البته این مسئله در مورد مردمی صدق می کند که نظر به بالا دارند تا کاری برای آنها انجام گیرد. در حالی که در جوامعی که پادشاهی را مهار کرده اند، عکس آن جریان دارد و پادشاهی ساخته ی دست مردم است....... لوتر می گوید: «اگر پادشاه جبار است، اگر بی رحم و خونخوار است، این ملت است که مقصر است، ملتها شاهانی دارند که سزاوار آن اند.» (62).

این قسمت از کتاب جامعه شناسی خودکامگی مرا یاد این جمله ی هگل می اندازد که دولتها برآیند ملت هایند.

......در واقعیت تاریخی ایران هرگز به تفکری برخورد نمی کنیم که به «مبارزه در رژیم» و اصلاح آن اندیشیده باشد. مکانیسم اصلاحات داخلی در زمینه سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کاملاً عقیم است و آنچه را که اخیراً جسته و گریخته ناظر آن هستیم حاصل هجوم ادبیات و تجربیات سیاسی جوامع صنعتی غرب است. حال ببینیم حاکم جدید چه ویژگی هایی و با چه مکانیسمی بر مردم حاکمیت یافته و کار را ادامه می دهد (68و69).

 مبارزه با خودکامگی

نظام حقوقی این گونه جوامع از آن جهت ساختاری سرکوب کننده دارد که ظاهراً معلول را چنان می کوبد که دیگر سر بر نیاورد. این جوامع با معلول مبارزه می کنند و به علت عقب افتادگی فکری از کشف روابط جرم با پدیده هایی که زمینه ی مساعد بروز آن را فراهم می آورند غافل اند. مبارزه ی آنها با نظام خودکامگی سیاسی هم همین حالت را دارد؛ با خودکامه مبارزه می کنند و نه با نظام خودکامگی، که مورد اخیر نیاز به فرهنگ توسعه یافته تری دارد. کسی که با خودکامه مبارزه می کند جرم را یک امر شخصی تلقی می نماید و عواقب آن را متوجه مجرم می داند. کسی که با خودکامگی مبارزه می کند، جرم را یک پدیده ی اجتماعی می داند و باور کرده است که این پدیده با هزاران پدیده دیگر در ارتباط است....... تجربه ثابت کرده است که عموماً جوامع دمکراسی لیبرال فعلی در زمان گذشته با خودکامگی مبارزه کردند و شرقیها با خودکامه و یک شخص. (104و105).

 روحیه ی یأس

نکته ی اول بیانگر یأس روانی نسبت به فعالیت های سیاسی است. مبتنی بر اینکه زندگی چه ارزشی دارد، پادشاهی هقت صد ساله و آن همه آوای خوش و پرورش نرم و آنگه در گور خفتن. این تفکر بی فایده بودن زندگی دنیا، به دلیل اینکه هنوز بشدت ادامه دارد و در روابط اجتماعی خود را می نمایاند، قابل لمس است. ای روحیه ی یأس با روحیه ی اسیر سرنوشت سازگاری دارد و انسان از فعالیت های جدی در زندگی  اجتماعی باز می دارد، که در نهایت تفکری ضحاک آفرین است و موجب ویرانی حیات فعال جمعی می شود و فعالیت شبکه اقتصادی را به کمترین حد ممکن می رساند.

نکته ی دوم این همان روحیه ای است که در نزد ما به روحیه جبری و تسلیم سرنوشت شدن، و به تعبیری قضا و قدری، معروف است (108و 109).این قضیه ی قضا و قدر ریشه در تاریخ درازدامن ایران دارد که به طوری در شعرهای آن نیز نمایان است

روزگار است این که گه عزت دهد گه خوار دارد

چرخ بازی گر از این بازیچه ها بسیار دارد....

 

جهل توده پایه ی ستم

بیشتر مردم عامّه آنند که باطل ممتنع را دوست تر دارند،

 چون اخبار دیو و پری و غول بیابان و کوه و دریا که احمقی

 هنگامه سازد و گروهی همچنو گرد آیند و وی گوید

 در فلان دریا جزیره یی دیدم و پانصد تن جایی فرود آمدیم

 در آن جزیره و نان پختیم و دیگها نهادیم چون آتش تیز شد

 و تبش بدان زمین رسید از جای برفت، نگاه کردیم ماهی بود؛

 و فلان کوه چنین و چنان چیزها دیدم، و پیرزنی جادومردی

 را خر کرد و باز پیرزنی دیگر جادوگوش او را به روغنی

 بیندود تا مردم گشت، و آنچه بدین ماند از خرافات که

 خواب آرد نادان را چون شب برایشان شمرند. و آن کسان

 که سخن راست خواهند تا باور ایشان را از دانایان نشمرند،

 و سخت اندک است عدد ایشان و ایشان نیکو فراستانند (تاریخ بیهقی، ص 905).

تعجب از تعداد این گونه آدمهای خرافاتی نیست، تعجب از کسانی است که در قرن بیستم مدعی فهم ضحاک ماردوش و مکانیسم برآمدن آن اند، با قلم به جنگش می روند و او را نماد نظام سیاسی گذشته ی ایران فرض می نمایند ولی به زمینه ی برآمدن او توجه نمی کنند. یک بار دیگر به عبارات فوق از بیهقی توجه کنید. او که در زمان فردوسی می زیست بعد از مرگ وی، تاریخ خود را نوشته و نظراتش را جمع بندی کرده است. وی می گوید این افراد احمق و خرافاتی «نیکو فراستانند» یعنی از کثرت، جامعه را پوشش می دهند، و اگر «کسان سخن راست خواهند تا باور دارند، ایشان را از دانایان نشمرند و سخت اندک است عدد ایشان.»

 پیام بی مخاطب

برای تجسم اهمیت گیرنده ی پیام، نگاهی تطبیقی به جوّ اجتماعی قبل از انقلاب فرانسه که از نظر تاریخی همزمان با دوره ی شاه سلطان حسین صفوی و نادرشاه و کریم خان زند است، می اندازیم. این ایم فرهنگی نسبت به دوران فردوسی نه تنها پیشرفتی نداشته، بلکه در بسیاری از زمینه ها عقب رفتگی هایی نیز داشته است. هلوسیوس که از پیشگامان رشد فکری قبل از انقلاب فرانسه است کتابی به نام درباره ی ذهن در سال 1758 منتشر کرد که در عرض شش ماه بیست بار چاپ شد، ما هنوز هم که هنوز است، با اینکه نزدیک 250 سال با آن زمان فاصله داریم و جمعیت ما احتمالا سه برابر جمعیت آن روز فرانسه است، شاهد 20 بار تجدید چاپ اثری اجتماعی- سیاسی نیستیم. یکی از دلایل مهم آن است که شنونده و مخاطب ندارد (142و143).

کینه کشی فردی از نظام اجتماعی

زمانی که نقطه ی شروع حرکت سیاسی نه در آسمان بلکه در زمین باشد، مردمان که آمدن و رفتن ماردوشان را پی در پی می بینند و متوجه می گردند که آیندگان مرتکب اَعمال گذشتگان می شوند، به فکر چاره ای برای اصلاح مکانیسم سیاسی می افتند.... کارشناس روشن دل ما با جرئت تمام کار را حواله به سپهر می کند و در ضمن چیزی را اعلام می کند که مکانیسم اجتماعی ندارد و به دست مردم انجام پذیر نیست....این تصویر شبیه این آرمان ایرانی است که کسی بیاید وضع مردم را سامان دهد. این نحوه تفکر یعنی انتظار اصلاح از بالا همچنان به قوت خود باقی است (148).

واقعیت این است که فرهنگ سیاسی ایران چون نتوانسته تلقیّات خود را نسبت به واقعیات اجتماعی تصحیح کند، همیشه فریدونش پس از چندی، ضحاک می گردد. هر وقت ساختار فکری و ساختار اجتماعی-اقتصادی- سیاسی متناسب برای تحدید قدرت سیاسی به وجود آید و فریدون به روی زمین و به دست مردم پرورده شود، آنگاه امید اصلاح قدرت سیاسی نیز می رود..... تاریخ ادبیات سیاسی ما، تاریخ اصلاحات سیاسی از «بالا» و به کمک اهرمهای اهورایی است و این با واقعیات اجتماع انطباق نمی یابد.... دمکراسی از ساختار اجتماعی- فکری ویژه ای می تراود و عملکرد شخص نیست (154). زندگی اوهام نیست، واقعیت است، تلاش و کوشش و رقابت مهلک است و آزادی را نه می شناسد و نه به کسی هدیه می کند، باید آن را شناخت و با زحمت به آن تحقق بخشید (155). 

مغزشویی از بالا

یکی از برنامه های حکومتی فریدون این است که «مغزشویی» کند. این نکته جای تعبیر و توجیه دارد. ولی در هر صورت و در هر جامعه ای اگر کسی مدعی باشد که مردم نمی فهمند و شخص پادشاه یا افراد خاصی هستند که همه چیز را می فهمند و مردم باید مثل آنها فکر کنند و...، چقدر وحشتناک می شود (199). 

در کلام آخر آنچه بیش از همه غمین تر است این می باشد که مردم با چه امیدهایی فریدون را برای اصلاح امور بر روی تخت می نشانند و با امید ایران آزاد از چنگال ضحاکان ستمگر نمی دانند که روزی هم فریدون ضحاک می شود و این همیشه در تاریخ ایران تا به امروز تکرار شده است.

فریدون طبق روند گذشته و بدون تغییری حتی ظاهری تخت را گرفته و بر آن همچون شاهان گذشته یا ضحاک تکیه می زند و از این پس اوامر او به عنوان شاهنشاه رسمی صادر می شود (204).

 

حکایت اینهمه گفتیم و همچنان باقیست

                                                                هنوز باز نکردیم دوری از طومار 

سعدی شیرازی  

    

1-جامعه شناسی خودکامگی: تحلیل جامعه شناختی ضحاک ماردوش/ نوشته علی رضاقلی.-

تهران: نشر نی، 1373        

+ نوشته شده توسط اکرم زاهدی در پنجشنبه دهم تیر 1389 و ساعت 19:13 |

نگاه به فرهنگ و تمدن ایرانی از زوایای مختلف ما را با ساختارهای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی اصیل و واقعی خود آشنا می کند. نگاه متفاوت و تحلیل های جامعه شناسانه ی رضاقلی در کتاب جامعه شناسی خودکامگی (تحلیل جامعه شناختی ضحاک ماردوش) بر این مهم افزوده و ما را هر چه بیشتر با دنیای واقعی تاریخ ایران آشنا می کند. توضیحی بر ساختارهای کهن فرهنگ ایرانی، ما را هر چه بیشتر در پذیرش تحلیل و نگرش متفاوت از آن فرهنگ آماده می کند و آینده ای روشن را همراه با پیشنه ی تاریخی برایمان ترسیم خواهد کرد. آنچه که همیشه از تاریخ ایران روایت شده تمدن، شکوه و بزرگی سرزمینی با مردمان اهل هنر و فرهنگ است که وجود چنین مفاخراتی نسبت به گذشته، ما را از حقیقت ها و واقعیت های مردمان ایران زمین جدا کرده و ما را در افتخارات گذشته مان به حال خود رها کرده است. غرق در وهمیات مفاخرات ایران  به دور از واقعیات آن، ما را از آنچه که بودیم و امروز همچنان هستیم جدا می کند. آنچه که امروزه بیش از همه به آن نیازمندیم تاریخ و گذشته ی ایران است ما از تاریخ و گذشته خود فاصله گرفتیم و به جای درس آموزی از آن دوباره همان رفتارهایی را تکرار می کنیم که هزاران سال پیش مردمانی پیش از ما انجام می دادند. حال اینکه آیندگان چه خواهند گفت و یا از همه مهتر چه خواند کرد جای بسی سوال است. همیشه این مسئله بوده که مردمان ایران زمین نسبت به تاریخ و گذشته خود حافظه ی کوتاه مدتی داشته و دارند. با بررسی قسمت هایی از کتاب جامعه شناسی خودکامگی علی رضاقلی متوجه خواهیم شد که انگار همین دیروز و گذشته با هیچ کم و کاستی در امروز تکرار می شود.

کشورهامان، چون از تجمع ما پدید آمده اند،

همان هستند که ما هستیم؛

قوانین و احاکامشان بر مبنای طبایع ما،

و اعمالشان کردار زشت و زیبای ماست

در مقایسی بس بزرگتر (دورانت، 177: 1386)

هیچ جامعه ای نمی تواند بدون تأثیر پذیری از گذشته ی خود ادامه حیات دهد. و همیشه عناصری از گذشته به تناسب چگونگی روند تحولات اجتماعی در زمانِ حالِ جوامع وجود دارند و حیاتِ عمل اجتماعی را مشروط می سازند. برآمدن خودکامگان، از ویژگیهای عمومی تاریخ گذشته ی ایران است- گذشته ای که میراث خود را به جای می گذارد و برای زمانهای بعدی به صورت فشرده برای عمل آماده می کند ( 21: 1373).

جامعه ی سنتی یا قبیله ای

 ویژگی اصلی ساختار فرهنگی این جامعه چنین است که انسان به تبع طرز تلقی اش از جهان قادر به اصلاح نهادهای اجتماعی خود نیست، نهادها را اصلاح ناپذیر می پندارد و خود را توانا به تغییرات در درون نظام های اجتماعی نمی بیند. نظامهای اجتماعی از قبل تعیین شده اند و بشر موظف است که در آن، زندگی را به اجبار به سر برد (27).

ساختار قبیله ای یا مکانیکی

فرهنگ قبیله ای، به تعبیری، مکانیکی است، یعنی افراد در کنار هم قرار می گیرند و پیوستگی ضروری با یکدیگر ندارند و هر کس کار خودش را می کند و حیات جمعی برای او ارزش و اهمیت نخستین را ندارد. در نتیجه، هر کسی به این فکر است که به اصطلاح امروز «گلیم خویش را از آب به درکشد». نوع کارها به نحوی مستقل است که جز در موارد استثنایی به دیگری نیاز نیست. و اگر به چنین جوامعی ساختار جدید تحمیل شود، نوع رفتار افراد، همان رفتار قبیله ای است و در نتیجه، بشدت به ساختار اجتماعی زیان می رساند. در همبستگی مکانیکی منافع فرد بر منافع جامعه اولویت دارد و همین مورد برای متلاشی کردن جامعه کفایت می کند.

فریدون در مبارزه با ضحاک در پی جمع کردن افراد به کمک سیم و زر، آهنگران را به کمک طلبیده و در ضمن به آنها وعده ی پستها ی مملکتی داده است که این هر دو از ویژگیهای جامعه مکانیکی یا به تعبیری فرهنگ سنتی و قبیله ای است. تصور رفاه بی زحمت و بهشت بی عبادت در عمق وجود این فرهنگ ریشه گرفته است. گرز گاوسر و زر و سیم دو ابزاری که کاربرد همگانی داشت و ویژه ساختار ماردوشی بود، مورد استفاده فریدون نیز قرار گرفت (8- 196).

ویژگی بعدی فریدون تلاش برای ساختن سلاح و ابزار جنگ و خصومت است، یعنی مبارزه ای صرفاً نظامی و مبارزه با رژیم و نه مبارزه در رژیم. البته امکان این هست که بگویند که نظام ضحاک آن قدر فاسد بوده است که اگر صحبت از مبارزه در رژیم شود حکایت از حمایت از ضحاک می کند. ولی من در این جا تحلیل اجتماعی می کنم و نه تعیین و تحمیل ارزشهای مکتبی؛ از دیدگاه اخیر هر جباری را در خور لعنت ابدی می دانم. صحبت بر سر این است که ابزار یا وسیله، هدف را تغییر می دهد و به سمت خود متمایل می کند. بعید است کسی با کشتار انسانها به نام عدل روی کارآید و پس از آن از کشتار همرزمان خود به هر توجیه که فرض کنیم، خودداری کند. خون ریزی، خون ریزی است. حکومتی که با خون سرکارآید، با خون هم می رود و این اول درس جامعه شناسی سیاسی است. و اگر دست به اصلاح خود بزند، باید به استعداد ملتی که دارای چنین حکومتی است تبریک گفت؛ و این استثناست و نه قاعده. ابزار مورد استفاده در مبارزات سیاسی نشان دهنده ی پیشینه ی فرهنگی سیاسی یک ملت است. ملتی که کشتن و غارت (مصادره)، دو ابزار سیاسی مورد استفاده او در مبارزات سیاسی باشد، با زبان بی زبانی می گوید من رقابتهای اجتماعیِ لازمه حیات و ترقی بشر را خصومت و حذف فیزیکی می پندارم که این خود ابزار تخریب جوامع انسانی و نگرش قبیله ای است (5- 194).

1-جامعه شناسی خودکامگی: تحلیل جامعه شناختی ضحاک ماردوش/ نوشته علی رضاقلی.-

تهران: نشر نی، 1373

2- درآمدی بر تاریخ تمدن، ویل دورانت. تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، 1368
+ نوشته شده توسط اکرم زاهدی در یکشنبه نهم خرداد 1389 و ساعت 12:53 |

مقاله زیر پاسخی از محمد مجتهد شبستری به پرسش های بعضی از دوستان از صاحب این قلم در باب مخالفت حکومت با علوم انسانی و مسأله دموکراسی دینی و غیردینی است.


  سیره حکومت ما شیوع علوم انسانی
را موجب ضعف دین می شمرد. این دعوی
 مرا به یاد نکته ای مهم می اندازد که
شاید چهل سال پیش در کتاب
«تنبیه الامة وتنزیه الملة» میرزای نائینی
 در دفاع از آزادی و مساوات خواهی
 مشروطه طلبان خوانده ام. نائینی در آن
کتاب می نویسد: طرفداران آزادی
و مساوات با اعمال و رفتار ما در طول
 قرون گذشته مخالفت می کنند و نه با خدا.
در عصر ما هم مطلب از همان قرار است.
 علوم انسانی با اقتدار گرایان به نام دین
و غیر دین ستیز می کند و نه با خدا پرستی
.


1- مخالفت حکومت ما با علوم انسانی، مخالفت فرمان علیه فهم است. علوم انسانی ریشه در افکار و آراء دورۀ روشنگری Aufklärung دارد. روشنگری خود را در مخالفت با وحی مسیحی در معنای «مجموعه‌ای از آموزه‌ها که از عالم فوق عقلانی الوهیّت به انسان فرود آمده» معنا کرده است. این تعریف از وحی مسیحی موضع رسمی کلیسا در دوران روشنگری بود و کسی حق نداشت از آن تخلّف کند. این وحی منشأ و مبدأ فرمان‌هایی بود که کلیسا در زمینه‌های مختلف زندگی انسان صادر می‌کرد.

 2- بنیانگزاران روشنگری فرمان‌های کلیسا را نقد عقلانی و اخلاقی کردند. این نقدها زمینه را برای پیدایش دانش‌هائی چون جامعه‌شناسی، علوم سیاسی و تاریخ و... آماده کرد. موضوع این دانش‌ها فهمیدن زندگی اجتماعی و سیاسی و تاریخی و حقوقی و اقتصادی و... جمعیت‌های انسانی بود. این دانش‌ها نشان می‌دادند که تحولات گوناگون جامعه‌ها چگونه اتفّاق می‌افتند، چگونه می‌توان آنها را پیش‌بینی کرد، چگونه می‌توان از آن‌ها جلوگیری کرد، و بالاخره چگونه می‌توان برای علاج مشکلات و نابسامانیهای زندگی انسان طرحی درانداخت. این دانش‌ها در حقیقت مرّوج ایده «پیشرفت و ترقی و توسعه» بودند.

 3- این دانش‌ها «اصل فهم علیه فرمان» را بنیانگذاری کردند و به این جهت کلیسا با این دانش‌ها سرسختانه مخالفت کرد، زیرا آنها اتورتیه فرمان را ویران می‌کردند. منطق فرمان، اطاعت بی‌چون و چرا ست در حالی که منطق این دانش‌ها فهمیدن و چگونه فهمیدن بود. مخالفت کلیسا با این دانش‌ها دهه‌های زیادی طول کشید. اما عاقبت کلیسا ناچار شد منطق فرمان را کنار بگذارد و از فرمان دادن دست بکشد. اینکار وقتی مبنای تئوریک یافت که در مجمع واتیکان 2 (1964) تعریف وحی را عوض کردند. در آن مجمع گفتند وحی مسیحی «مجموعه‌ای از آموزه‌های غیبی» نیست بلکه ظهور خداوند برای انسان‌ها در ایمان مسیحی است. این ظهور که ذاتاً همه جائی و همگانی است به فرمان منتهی نمی‌شود و ایمان مسیحی در برابر هیچ گونه فهم و تفسیر عقلانی از تحولات زندگی دنیوی انسان قرار نمی‌گیرد. بدینسان علوم انسانی و حقوق بشر تقریباً تمام و کمال مورد پذیرش کلیسا قرار گرفت و الهیات مسیحی به خوبی از آن استفاده کرد.

 4- پیش از ورود علوم انسانی جدید به ایران مردم این کشور با منطق فرمان زندگی می‌کردند، این فرمان یا فرمان دین بود و یا فرمان سلطان. بررسی تحولات گوناگون زندگی اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و تاریخی مردم این سرزمین موضوع علاقه و توجه کسی قرار نمی‌گرفت. گوئی همه محکوم سرنوشت و تقدیر بودند. تنها امور عملی دین نبود که بر اساس تقلید محض استوار گشته بود. در سیاست و اقتصاد هم تقلید می‌کردند. این تقلید مقتضای حکومت مطلقه فرمان در امر دین و دنیا بود. این همان بود که در تعریف امامت گفته بودند: «الرّیاسة العامّة فی امور الدّین و الدّنیا».

5- وقتی پای علوم انسانی به ایران باز شد حاکمیت مطلقه فرمان رقیب خطرناکی پیدا کرد، آن رقیب چیزی غیر از اصل «فهمیدن» نبود، فهمیدن واقعیات زندگی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی و تاریخی. این فهمیدن‌ها آتوریته فرمان‌ها را به شدت زیر سؤال برد. این فهمیدن‌ها استبداد دینی و استبداد سیاسی در ایران را به چالش کشید، فقر و جهل و بیماری و عقب ماندگی را نه سرنوشت و تقدیر جامعه بلکه آفت‌هائی بشر ساخته و قابل علاج اعلام کرد و حاکمان را مسئول اصلی آن‌ها برشمرد. مردم چشم و گوششان باز شد و خواستار توسعه و پیشرفت شدند. مطالبه حقوق بشر و دموکراسی و عدالت با قوت تمام جامعه ایران را زیر سیطره خود گرفت. براساس همین فهمیدن‌ها و مطالبات ناشی از آن بود که دو انقلاب بزرگ در ایران رخ داد، انقلاب مشروطه و انقلاب سال 1357. اگر پای علوم انسانی به ایران باز نشده بود از این انقلاب‌ها خبری نبود.

 6- در سالهای اخیر که فهمیدن‌های تقریباً صد ساله و بیشمار مردم ایران و به ویژه تجربیات پس از انقلاب 1357 مطالبات ملّت از حاکمیت را بسیار گسترده کرده و عطش دموکراسی و حقوق بشر شدت یافته است دوباره «فرمان» به جنگ «فهم» آمده است! علوم انسانی علوم شیطان شده است! این شیطان را باید رجّم (سنگسار) کرد تا اقتدارگرایان از شر «فهم» مردم راحت شوند. خرافات را هم باید تمام و کمال ترویج کرد تا فرمان در یک کشتزار نرم دوباره تقلید را در شریان زندگی مردم جاری سازد و همه آگاهی‌ها و فهمیدن‌های صد سال گذشته را در گورستان جهل دفن کند.

 7- چند ماه پیش که مقاله «تفسیر حقوقی قانون اساسی تنها راه حاکمیّت ملت و نجات کشور است» از صاحب این قلم در اینترنت منتشر شد یکی از مروّجان شدید اللّحن فرمان علیه فهم گفت: اعتبار قانون اساسی هم به امضاء فقیه استوار است، این سخن نمونه بسیار روشن و گویا از سلطه فرمان علیه فهم است. در عصر حاضر نمایندگان یک ملت قانون اساسی را براساس درک و فهم عقلانی و تجربی خود از سیاست به عنوان یک میثاق ملّی می‌نویسند و به رأی می‌گذارند و مردم هم براساس این فهم‌ها و تجربه‌های خود آن را تصویب می‌کنند و با آن زندگی می‌کنند. قانون اساسی محصول فهمیدن‌ها و تجربه‌های یک ملّت از واقعیات سیاسی و اقتصادی، فرهنگی و تاریخی خود است و نه محصول فرمان. وقتی می‌گویند اعتبار چنین قانونی هم از امضاء فقیه می‌آید در حقیقت با شمشیر فرمان، «فهم» را به قتل می‌رسانند. گیرم که کسانی با استظهارات فقهی خود به پندارند که اعتبار قانون اساسی از فتوای ولایت فقیه می‌آید. این نظر چه ربطی به این واقعیت دارد که پس از انقلاب 1357 بیش از 90 درصد مردم ایران بر اساس فهم خود از سیاست به یک میثاق ملّی رأی دادند و اعتبار آن را هم بر فهم و رأی خود استوار نمودند؟!

8- سیره حکومت ما شیوع علوم انسانی را موجب ضعف دین می شمرد. این دعوی مرا به یاد نکته ای مهم می اندازد که شاید چهل سال پیش در کتاب «تنبیه الامة وتنزیه الملة» میرزای نائینی در دفاع از آزادی و مساوات خواهی مشروطه طلبان خوانده ام. نائینی در آن کتاب می نویسد: طرفداران آزادی و مساوات با اعمال و رفتار ما در طول قرون گذشته مخالفت می کنند و نه با خدا. در عصر ما هم مطلب از همان قرار است. علوم انسانی با اقتدار گرایان به نام دین و غیر دین ستیز می کند و نه با خدا پرستی.

۹- سخن دیگری هم در باب دموکراسی دینی و غیردینی دارم. صاحب این قلم در آخرین نظرات مکتوب خود تأکید کرده است که دموکراسی، دینی و غیردینی ندارد. اینک که دوباره به این مسأله دامن زده می‌شود هشدار می‌دهم که مباد که تحت عنوان دموکراسی دینی، ناخواسته در صف منادیان و مروجان فرمان علیه فهم قرار گیریم. آن خون که در اندام دموکراسی باید جریان داشته باشد، سراسر از جنس فهم و تحلیل و عقلانیت و انتخاب است. من تاکنون هیچ تعریفی از دموکراسی دینی ندیده‌ام که به صورتی آشکار یا پنهان فرمان را بر فهم غالب نکرده باشد. چون چنین است به نظر می‌رسد دموکراسی دینی نه تنها تعبیری قابل دفاع نیست بلکه آب به آسیاب کسانی می‌ریزد که صحنه جنگ فرمان علیه فهم را رهبری می‌کنند.
 
۱۰- اگر قدرت‌های اقتدارگرای جهان کشور ایران را از خارج تحت فشار قرار داده‌اند متأسفانه در داخل کشور هم اقتدار گرایان این جامعه جنگ روانی ناخواسته و فرساینده فرمان علیه فهم را بر مردم ما تحمیل کرده‌اند. ما در جنگ فرمان علیه فهم به سر می‌بریم.
(http://www.rahesabz.net/story/15301/)
+ نوشته شده توسط اکرم زاهدی در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389 و ساعت 17:52 |